خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
abarensan1
آرشیو وبلاگ
دی ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اسفند ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
قلم به دست مزدور
اعتدال
خدایی که شکست خورد
خاکسترانه
دانلود کتاب های الکترونیکی
بیزبلاگر
شراگیم
یک لیوان چای داغ
نه به طرح امنیت اجتماعی
گوراب
کلاشینکف
دارا
زنی از تاریخ
اوشوی فارسی
سایت خبری تحلیلی فرارو
کاوه گلستان
جهانگیر رزمی
مجید ناظمی تک و تنها
مردی که با سایه اش حرف زد
پیاده رو
زنستان
کوچه تاریک رضوانه
مکتب الشهدا
خازییل
تاریخ ایران
توکای مقدس
مسعود بهنود
محمد علی ابطحی
یادداشت های یک دختر ترشیده
شنا در شنزار
کانادا جون
سایت هنرمندان ایرانی
اقتصاد به زبان خودمانی
مشایخ
اقتصاد خرد
فرهادی
اقتصادانه
اسلامی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
دلم می خواهد مثل یک گرگی که تازه یک دل سیر خورده یک جای گرم و نرم بخوابم حسابی!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ - abarensan1
مدتهاست اینجا نمی نویسم ولی امروز هوس کردم دوباره به اینجا بیام و کمی بنویسم دوباره
از بوزینه سر برآوردن و به انسان رسیدن و به ابرانسان پرکشیدن......
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ - abarensan1
دیشب آتنا رو خواب می دیدم. آتنا همون الهه حکمت و دلیری!
به من گفت یه شهر بساز! فرمان نداد توصیه هم نکرد انگار جواب سوالی رو بهم داد که مدتهاست دنبالشم. اینکه من باید چی کار کنم. من برای چی به این دنیا اومدم رسالتم چیه......
نه یک خونه و یک باشگاه و یک استخر یا پارک......یک شهر با تمام عظمتش
و من داشتم فکر می کردم چطور میشه یه شهر ساخت. زیر ساخت های ساخت یه شهر چیا هستن و به حفاری و پیریزی برای ساخت شهر فکر می کردم.....
پیام این خواب چیه؟ نمی دونم فقط می دونم این خواب یه پیام مهم برای من داره و من باید این پیامو کشف کنم. البته این کار، کشف نباید باشه چون از محدوده کشف بالاتره باید درکش کنم و بو بکشم و دنبال کنم. از صبح تو یه حال خاصیم. بعد از بیدار شدن از خواب حالم خوب نبود خسته بودم.....و جالب اینجاست که صبح زود سوار یه تاکسی شدم که راننده ش رو برای دومین بار بود که می دیدم. بار اولی که دیدمش یه اتفاق خیلی مهم و عجیب برام افتاد. از اون اتفاقایی که به آدم ثابت می کنن هیچی توی این دنیا بی حساب کتاب نیست....و دیدن دوباره این مرد هم پیام مهمیه اما هنوز گنگم. نمی فهمم زبان خوابم رو...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/٢٢ - abarensan1
نمی دونم چی میشه! وقتی می بینمش نه سرخ می شم نه لکنت می گیرم. زبونم اصلا بند نمیاد ما حرفای خیلی معمولی می زنیم. نگاه های خیلی معمولی می کنیم و مثل دو تا آدم خیلی معمولی لبخند می زنیم و به هم نگاه می کنیم....اما وقتی از پیشش میام متوجه می شم حرارت بدنم خیلی بالا رفته عرق سردی روی تمام بدنم نشسته.... حس می کنم خسته ام و بعد بدون اینکه متوجه باشم کشوی تنقلات و خوراکی هامو خالی می کنم... نمی دونم چه اتفاقی بین ما می افته دلم می خواد همه چیزو با سکوت بگزار کنم چون هیچ چاره دیگری ندارم...با هیچ کلمه ای نمی تونم توضیح بدم چه حالی دارم و اصلا نمی فهمم کجای قصه ایستاده ام! آیا عاشق شده ام؟ بگذار گریه کنم!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/٢۱ - abarensan1
رضا خان قلدر بود. با اندام لاغر، قد بلند، استخوانی، بسیار خشن و قلدر قرار بود شوهر من بشه!
می خواست با من س-ک-س کنه. به من گفت: یه بار بکنم تو یا دو بار؟...روی من خوابید... از س-ک-س همینو بلد بود فقط انگار. بدنش برام خیلی لذتبخش بود و من حس می کردم می تونم بهش یاد بدم که توی س-ک-س علاوه بر فرو کردن و بچه درست کردن وجوه عاطفی هم هست، مثل نوازش، آغوش و ابراز محبت! بعد سرش رو گرفتم روی سینه م و نوازش کردم. سرش سفت بود، کلا مثل فولاد سفت بود ولی وقتی سرشو روی سینه م گرفتم مثل بچه آروم گرفت...انگار سال های سال به چنین چیزی نیاز داشته....انگار در پس سال ها یک تکیه گاه پیدا کرده و من این وسط بهتر از هر کسی می دونستم که چه رابطه عمیقی بین ما به وجود اومده... من دیکتاتور رو به زانو درآورده بودم و می دونستم که اون تحت هیچ شرایطی دیگه منو رها نخواهد کرد.
حالا صبح بود. کاخ بود. نه مثل کاخ های دیگه. مثل یه خونه معمولی بود اما اثر قدرت و سیاست توش دیده می شد.... رضا خان بالای سفره نشسته بود و دو طرفش خالی بود. بقیه هم پایین تر از او سر سفره نشسته بودن و من که تازه عروس بودم و همه می دونستن دیشب شب زفافم با رضا خان بوده، داشتم می رفتم که کنارش بشینم یعنی طبیعتا باید این کارو می کردم و کشش عاطفی بین ما هم این رو ایجاب می کرد. حس اونو از فاصله دور متوجه می شدم.
نکته جالب دیگه این بود که زن اول رضا خان در سمت راست سفره ( در واقع سمت چپ رضا خان نشسته بود) اونم یه زن جا افتاده و جالبی بود. یه حس زنانه به من گفت الان نباید پیش همسرم بشینم و باید ملاحظه روابط رو بکنم و از یک سیاست زنانه استفاده کنم. حس کردم باید فعلا نقش زن دوم رو دز قصر بپذیرم ضمن اینکه می دونستم شاه چه احساسی نسبت به من داره....ر فتم و پایین تر از زن اول سر سفره نشستمو این کار من حس احترام همه از جمله شاه رو برانگیخت....خودش به من گفت که بیشتر از هر چیزی از جنگ بین من و زن اولش می ترسیده و این رفتار پر از سیاست من همه نگرانی اونو از بین برده.... و همین بعث علاقه بیشتر شاه به من شد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/۱٥ - abarensan1
هستیا خدا بانوی آتش و گرمی است. اوست که اجاق را درخانه گرم نگه می دارد. اوست که به جانها گرمی می بخشد و اوست که دعوتمان می کند تا به کانون وجود خویش برویم با خویشتن خویش هماغوش شویم و از گرمای درون خویش شعله ای فروزان بگیریم برای عشق ورزیدن زندگی کردن و کشف کردن و آرام گرفتن.
هستیا سخت ترین کار جهان را می تواند به خوبی انجام دهد. سخت ترین کار جهان هیچ کاری نکردن است.
زنی که وجودش از انرژی هستیا سرشار باشد مظهر آرامش عشق و مراقبه است. او در رضایت از زندگی به سر می برد و رضایت او به چیزی وابسته نیست. خرسندی او از وجود گرمش و از معنویت بی انتهایش ناشی می شود نه از داشتن ثروت، شهرت، روابط یا هر چیز دنیایی دیگر...
شما برای اینکه از زندگیتان رضایت داشته باشید به چه چیزهایی نیاز دارید؟ پول؟ چقدر؟ خانه؟ ماشین؟ شغل بهتر؟ همسر بهتر؟ فرزندان بهتر؟
همه ما به چیزهایی نیاز داریم که گمان می کنیم با به دست آوردنشان راضی تر خواهیم شد اما رضایت فرایندی ست که اگر به این شکل نگاه کنیم هرگز به دست نخواهد آ»د.
رضایت و خرسندی حقیقی زمانی رخ می دهد که شما فرای داشته ها و نداشته هایتان به خاطر هر آنچه که هستید به خاطرموهبت زندگی و فقط به خاطر بودن در لحظه ها شاد باشید. رضایت درونی را نه در میان دیگران یا اشیا یا تعریف و تمجیدها که در تنهایی و در دنیای درون خویش بیابید.
و این هستیاست. بانوی آرامش پذیرش و صبر و رضایت.....
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ - abarensan1
دیشب خواب می دیدم که من سوار یه ماشینی شدم تا جایی برم ( مقصد یادم نیست) وسط راه یهو یکی داد زد ماشین راننده نداره و من که با اطمینان و بی خیال توی ماشین نشسته بودم ناگهان ترس برم داشت و نگاه کردم و دیدم راست می گه ماشین راننده نداره. جز من کسی توی ماشین نبود.....
نمی دونستم چی کار باید بکنم. فقط می تونستم فرمونو اینور اونور کنم و در نهایت برای جلوگیری از بروز فاجعه بهترین راه حل رو در این دیدم که ماشین رو به تیر چراغ برق بکوبونم تا برای همیشه بایسته...
چه رویایی!
تعبیر رویا اینه که اولا من پشت فرمون نیستم یعنی من تو حوزه مسیری حرکت می کنم که خودم تعیین کننده نیستم و ابتکار عمل دست یک نیروی مرموز نامرئی هست. این نیروی مرموز شاید یک شهود درونی هست که من بهش اعتماد دارم ولی به وجودش آگاه نیستم. اما وقتی یکی داد می زنه من اعتماد به نفسمو از دست می دم و از ترس فرمون ماشینو منحرف می کنم...
این خواب پیامیه برای اعتماد به نیروی شهود درونی یا اون قدرت معنویی که مسیرو می شناسه و هدایت زندگی مومن رو برعهده داره....اگه ایمانت رو به این نیرو از دست بدی و سعی کنی در کارش دخالت کنی و دچار غرور و خودبرتر بینی ای بشی که فکر کنی می تونی و باید همه امور زندگیت رو خودت کنترل کنی اونوقته که حرکتت دچار انحراف و تصادف می شه
اعتماد و توکل پارامتریه که من متاسفانه کمتر در خودم دارم و این بزرگترین ضعف منه
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢٩ - abarensan1
صبح دمدمای طلوع خورشید سرشار بودم از یک حس یاس کشنده...تا آغوش مرگ کشیده شدم... حس می کردم دیگه راهی نیست جز برای همیشه خوابیدن و هیچ دلیل مشخصی برای این یاس نداشتم....فقط حس آخر خط بودن رو داشتم. با خودم گفتم چی می شد اگه این شب تموم نمی شد. چی می شد اگه این شب ادامه پیدا می کرد برای همیشه یا برای یک زمان خیلی طولانی...
با گفتن این جمله ها یک نقطه سیاه در ذهنم ایجاد شد که کم کم گسترش پیدا کرد و من هم مقاومتی در برابرش نکردم چون داشت به تقلای بی فرجامم برای خوابیدن کمک می کرد. شاید برای خوابی ابدی.....تقریبا نصف مغزمو اشغال کرده بود و مثل یک ویروس سریع توی همه وجودم منتشر می شد....
من فهمیدم مرگ چطور رخ میده...مرگ وقتی رخ می ده که تو آرزو می کنی دیگه نباشی. وقتی به آخر خط رسیدی و یاس بر تو چیره شده.
اما ناگهان صدای اذان از مسجد محل پخش شد. صدای بلند اذان ( که من همیشه به بلند بودنش و رعایت نشدن حقوق شهروندی در این بلندی صدا اعتراض داشتم)....
صدای بلند اذان مثل فوران شدید و سریع و پر شتاب یک نور قوی به وسعت ذهنم پرتاب شد و همه تاریکی ها رو زدود...
باور کردنی نبود من از مرگ نجات پیدا کردم با کمک نور
دیگه تلاشی برای خوابیدن نکردم دیگه پا شدم توی جام یک عالمه گریه کردم. به پاهای چاق سفیدم نگاه کردم و برای اولین بار احساس کردم قشنگن و دیگه دلم نخواست پاهام بلند و کشیده باشه دیگه دلم نخواست به معیارهای زیبایی تن بدم.
حس می کردم از نور و از طرف نور دوباره متولد شدم. تصمیم گرفتم دیگه به خواست الهی بی حرمتی نکنم.
و حالا من حس می کنم برای رسالتی از طرف خداوند در این دنیا هستم و رنج های این مسیر سخت رو به خاطر اون تحمل می کنم.
و پیامی دریافت کردم مبنی بر صبر و با خودم زمزمه کردم
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢۸ - abarensan1
کل داستان در درون یک زن اتفاق می افته و اینا ماجراهای درونی یک زن هستند.
رنانی که کشته شدن و همینطور خواهر جوان نماد محض خلاقیت زنانه هستند و در اینجا ریش آبی قاتل و غارتگر خلاقیت نامیده میشه. همونطور که می بینید در روح این زن غارتگری هست که هر نشانی از خلاقیت رو در درون اون می کشه.
مهم ترین خصلتی که هر زنی برای کشف دنیای بیرون و درون خودش به اون نیاز داره کنجکاوی و گشت و گذار و سرک کشیدن در گوشه و کنار قصره که در اینجا از نظر ریش آبی وحشتناک ترین کار ممکنه. از دید فروید احساس گناه از کنجکاوی درباره مسایل جنسی هست که باعث میشه این فجایع در روح اون اتفاق بیفته.
قول میدم بزودی بازترش کنم الان وقت ندارم
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢٧ - abarensan1
خواهرها توی اون اتاق مخفی چی دیدن....
اون اتاق پر بود از خون و اسکت و جمجمه زنان.......
ریش آبی یک قاتل بود که با این حیله زنان خودش رو به اون اتاق مخفی می کشوند و بعد به بهانه نافرمانی اون زن رو به طرز فجیعی به قتل می رسوند.
خواهرا وحشتزده و ناراحت سریع در اتاق رو بستن و دوباره قفل کردن و فقط به این موضوع فکر میکردن که به هیچ قیمتی ریش آبی نباید بفهمه که اونا پی به رازش بردن....
حتا دعا می کردن که چیزی که دیدن خواب بوده باشه یا اصلا ربطی به ریش آبی نداشته باشه اما اتفاق بعدی که افتاد خیلی وحشتناک تر بود. خواهر کوچیک متوجه شد که کلید مربوطه داره خونریزی می کنه....
هر کاری کردن که خون اون کلید رو بند بیارن موفق نشدن و کلید همینطور قطره قطره خون ازش می چکید و تمام لباس های خواهر کوچیکه خونی شده بود.....تنها فکری که به ذهنش رسید قایم کردن کلید بود...
خلاصه ریش آبی اومد و قبل از هر چیز سراغ دسته کلیدش رو گرفت و به محض گرفتن دسته کلید متوجه شد که کلید کوچیکه نیست و سراغ اونو گرفت. زنش گفت که کلید کوچیک رو گم کرده....
ریش آبی شروع کرد به گشتن کمد ها و متوجه لباس های خونی شد و خلاصه کلید رو توی جیب یکی از لباسها پیدا کرد و متوجه ماجرا شد.
خشمگین به سر زن فریاد زد که تو راز منو فهمیدی و کسی که این رازو بفهمه زنده نمی مونه. موهای دخترو گرفت و کشون کشون به زیر زمین برد تا اونو مثل همه زنای دیگه ش بکشه و جسدشو توی اون اتاق بندازه تا نوبت به زن بعدی برسه.
دختر گریه می کرد و از ریش آبی خواهش می کرد بهش رحم کنه اما ذره ای رحم تو دل ریش آبی نبود. تا اینکه فکری به ذهن زن رسید. ملتمسانه از ریش آبی درخواست کرد تا بهش مهلتی بده تا قبل از مرگ از خداوند طلب بخشایش کنه. و ریش آبی قبول کرد به شرطی که فقط چند دقیقه طول بکشه.
دختر به بالای قصر رفت و از اونجا برادرهاشو صدا زد...اما خبری نبود... اونقد برادرهاشو صدا زد تا از دور غباری دید.
هفت تا برادرای دختره از دور پیداشون شد و قبل از اینکه ریش آبی بتونه به مقصود پلیدش برسه رسیدن و ریش آبی رو کشتن و ریش های آبیشو یادگاری نگهداشتن....
تفسیر این داستان برای پست بعدی..... اگه دوستان نظر خاصی درباره این داستان دارن خوشحال می شم بدونم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ - abarensan1